
سوء مدیریت مدیرعامل؛ از دفتر شیک تا نابودی سازمان
مقدمه: وقتی تاج پادشاهی را اشتباهی روی سر میگذارند…
در هر شرکتی، مدیرعامل مثل ناخدای کشتی است. قرار است راه را نشان بدهد، امید بدهد، الهام ببخشد و همه را به موفقیت برساند. اما وای به روزی که مدیرعامل اشتباهی انتخاب شود یا خودش یادش برود چرا آنجا نشسته!
این وقتها به جای اینکه کشتی به مقصد برسد، وسط دریا سوراخ میشود و همه با هم غرق میشوند… تازه ناخدا هم تا آخرین لحظه فکر میکند که دارد بهترین کار دنیا را میکند!
سوء مدیریت مدیرعامل یعنی همان لحظهای که سود کوتاهمدت را به ارزشهای انسانی ترجیح میدهد، وقتی قدرت را جای خدمت مینشاند، و کارگر و کارمند را به جای شریک، به چشم پیچ و مهره قابل تعویض میبیند.
مدیرعاملی که همهکاره است
در بعضی شرکتها مدیرعامل نه فقط مدیر است، بلکه دادگاه، قاضی، پلیس و گاهی حتی خدا هم هست!
همه چیز باید مطابق میل او باشد. اگر یک کارمند طبق قانون بخواهد کاری کند که منافع شخصی مدیرعامل را تهدید کند، به سرعت متوقف میشود.
در این سیستم:
- تصمیم نهایی همیشه فقط توسط مدیرعامل گرفته میشود؛ حتی اگر قانون، مقررات یا منطق چیز دیگری بگوید.
- حرف بقیه فقط در صورتی شنیده میشود که با خواستههای او همخوانی داشته باشد.
- اگر کسی بخواهد کاری قانونی و درست انجام دهد ولی این کار به سود شخصی مدیر لطمه بزند، جلوی او سد میشود: “فعلا دست نگه دار… خودم بعداً تصمیم میگیرم!”
(که البته این «بعداً» معمولاً هیچ وقت نمیرسد!)
نتیجه؟ قوانین در شرکت کارکرد خود را از دست میدهند و قانون اصلی تبدیل میشود به «میل مدیرعامل»!
وقتی مدیرعامل کارگران را ابزاری میبیند
حالا بیایید برسیم به قسمت اصلی ماجرا:
برخی مدیرعاملها، کارگر را موجودی میبینند که وظیفه دارد مدام عرق بریزد، تولید کند و سود برساند.
اگر کارگر موقع ناهار لقمهاش را دو بار بجود، مدیرعامل با خودش فکر میکند: «این الان یک دقیقه کمتر کار کرد… باید بعداً سه دقیقه بیشتر کار کند تا جبران شود!»
این نگاه مثل این است که به یک گلدان بگویی «باید میوه بدهی» ولی هر روز به ریشههایش لگد بزنی!
نشانههای ابزاری دیدن کارگران:
- ارزش انسان فقط با میزان سودش سنجیده میشود.
- استراحت و ناهار، گناه نابخشودنی است و باید بعدش جبران شود!
- مشکلات جسمی یا روانی، بیاهمیت تلقی میشود.
- کارگر باید کار کند، وگرنه به درد نمیخورد.
تبعیضها؛ چوب خط بیعدالتی
تبعیض، آن سمی است که از زیر پوست سازمان رشد میکند و روزی همه چیز را از پا درمیآورد.
وقتی مدیرعامل به بعضی کارمندان لبخند میزند و به بعضیها اخم، وقتی حقوقها بدون هیچ دلیلی فرق دارد، و وقتی در مناسبتها بیعدالتی رسمی برگزار میشود، معلوم است دود آن بالاخره به چشم همه میرود.
چند نمونه واقعی از تبعیضهای مدیریتی:
- حقوق متفاوت برای آدمهایی که کار مشابه انجام میدهند. (مثل اینکه دو نفر بار میکشند، یکی حقوقش دو برابر دیگری است چون “بیشتر سلام میدهد!”)
- پاداش دادن به آشنایان و اقوام، فارغ از اینکه واقعاً چه کسی کار کرده است.
- نمونه شاهکار تبعیض: در روز مرد، به جای قدردانی از مردان کارگر، به شوهر خانمهای کارمند هدیه داده میشود! کارگر مرد هم همان روز مثل بقیه روزها فقط عرق میریزد و هیچ تبریکی هم نمیشنود.
(حالا شما بگو کارگر مرد چه حالی میشود؟ شاید با خودش فکر کند اگر زن بودم حداقل شوهرم هدیه میگرفت!)
عواقب این سوء مدیریت و تبعیضها:
- دلزدگی شدید پرسنل
- افت راندمان و کیفیت کار
- گسترش بدبینی و بیاعتمادی
- افزایش درگیریها و شکایتها
- و در نهایت، تبدیل سازمان به جایی که همه دنبال فرصتی برای رفتن میگردند
چرا مدیرعاملها اینگونه میشوند؟
- نداشتن درک انسانی از مفهوم کار
- ترس شدید از کاهش سود
- خودشیفتگی مدیریتی (فکر میکنند شرکت بدون آنها سقوط میکند!)
- ناتوانی در شنیدن صدای دیگران
راه نجات چیست؟
- مدیرعامل باید بداند نیروی انسانی «هزینه» نیست، «سرمایه» است.
- باید سیاستهای عدالت محور اجرا شود.
- کارگران باید حس کنند دیده میشوند، ارزشمندند و انساناند، نه ماشین تولید.
جمعبندی:
مدیرعامل خوب، کسی نیست که فقط سود شرکت را زیاد کند؛ کسی است که کاری کند کارگرانش صبح با دل خوش به کارخانه بیایند و شب با افتخار از روزشان حرف بزنند.
مدیری که کارگرانش را به چشم ابزار ببیند، و همه چیز را فقط در خدمت منافع شخصی خودش ببیند، دیر یا زود باید آماده شود که شرکتش را با همه زرق و برقهایش روی کاغذ عزاداری کند!





